سینه مالا مال درد است دریغا مرحمی دل زتنهایی به جان آمد خدا را نمی دونم چی چی حافظا.

امروز یكی از راننده تاكسی های میدون توحید میگفت كه روز 25 بهمن حامیان موسوی با تیروكمان به ماموران حمله میكردند.

یه دفعه احساس كردم دارم شاخ درمیارم ،آخه قبلا شنیده بودم از زبون گنجی كه كساییكه 25 بهمن اون كثافت كاری ها رو راه انداختن حتی از نظر كسی مثل گنجی با اون همه افتخارات و شعور ، بی شعور و وحشی هستند اما دیگه فكر نمیكردم مثل قبایل بدوی با تروكمون به میدون آمده باشن.

اما تو همین فكرو خیالا بودم كه راننده فروشندگان تیرو كمون های اسباب بازی را نشون داد كه كنار ماشین ها دست فروشی میكردند و بعدش گفت ازین تیرو كمون ها یا میخریدن یا از دست فروشا به زور یا دزدی میگرفتن و به سمت مردم و مامورین تیراندازی!!! میكردند.

تو همین حیث و بیس بود كه یكی از عقب تاكسی گفت بی وجدانا دست آرش كمانگیر رو هم از پشت بستن و ببخشید ترخدا با لباشون یه صدای بی ادبانه ملیحه ای درآوردن.

خانمی كه جلوی تاكسی نشسته بود و بوی كرم و ادكلنش تقریبا حالت تهوع به آدم میداد با حركتی مجموعا محتوی اینكه چندشش شده رو به راننده كردو گفت : آقا واقعا اینها اینقدر الاغ هستند كه با ایت تیركمونا به مردم حمله میكردن؟

راننده هم مثل كسی كه واقعا كشف بزرگی كرده با افتخار و یه خورده هیجان بیشتر گفت بله خودم دیدم باور كنید حتی با یكی ازین دست فروشا هم درگیر شدن و حسابی زدنش گفتن بسیجی بوده و نمی خواسته اسباب بازی به بادكنك بازای سبز بفروشه.

خیلی جالب بود گفتگوهای تاكسی فقط میشنیدمو و لبخند میزدم.

نفر سومی هم كه عقب ماشین نشسته بود و رفته بود توی عالم خواب و یا بهتر بگم بیهوشی گاهی اوقات بازدن انواع سوت ممتد كه جوونا بهش میگم خرناس مارو همراهی میكرد.